آمدم
خوابیده بودی
تماشاخانه تعطیل است
به نظاره دستان ظریفت که خواب را می گشودند نشستم
پستانهایت مرا فرا می خوانند و لبهایت که فشرده تر می شد
برهنه،در آب می افتی و دو برابر می شوی
من شنا می دانم
در آب ایستادن را نه
دستهایم را دورت می اندازم
تنگ تر
و در کمرگاهت چنگ می اندازم
لبهایت دیگر ناپدید می شوند
و سیمایه ای تنها از دو چشم روبه رویه من است
دمم بازدم توست
نزدیک تر
آمدم
خوابیده بودی
من خواب دیدم
شروع شعر برگرفته از شعری از دوست قدیم "آرش سالار" است
آمدم
خوابیده بودی
موزه تعطیل است
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط nima
|
دسترسی به اینترنتم کمه ولی اخیرا مجهز به فلش شدم.تکنولوژی یک بحث و بی پولی یک بحث دیگه.به همین دلیل گاهی فرصت غنیمت شمرده و ۲-۳ تا کار را نزدیک به هم بارگزاری می کنم.جدا جدا می گزارمشون که اگه فرصت داشتید مارا از حضورتان محظوظ و خود را مبسوط کنید.
(این روزها متون قجری می خوانم.فقط یک کلوم: "برید بخونید حالشو ببرید".درست است که فلاکت ایرانی است ولی حداقل مثل این روزها نکبت ایرانی نیست )
ما هیچ ما نگاه
خودش می گوید دارم رنگ می گیرم ولی من می گویم مگر رنگ خودت چه کم دارد؟ زندگی کن بی شایبه.

اندازه بزرگ
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:53  توسط nima
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:48  توسط nima
|